شیشه های مشجر، آدم های مقعر

۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

 بعضی از این دکتری های استراتژیک هم خوب در آورده اند. دوستی کنکور نداده دکتر شد. مثل دانشگاه آزاد و کسی وقتی رئیس شد، دکتر شد. هم دکتر صدایش می زدند وهم خودش کیف می کرد.


امروز مثل فردا یا پس فردا نیست. حتی مثل دیروز هم نیست. آدم هایی با هوش متوسط از آکسفورد دکتری می گیرند و وقتی به این آدمها می رسی می بینی که با لبخند به تو سلام می کنند مثل فیلم های صامت مثل فیلم دختر لر. البته آن بیچاره حرف می زد. کسی حرفش را نمی فهمید. جلوی منزل ما روی یک کاشی آبی کوچک نوشته «یدالله فوق ایدیهم» ما روی در خانه امان کلی گل میخ داریم و دو تا کلون که حرمت زن و مرد را از هم جدا می کنند. الان هر کس درِ خانه ما را می زند بی اطمینان در را باز می کنیم، چون به هر کلونی که برسد فقط می زند.

مثل دکتر های امروز که فرق نمی کند چه رشته ای داشته باشند و یا مثل آمپول زنها که دکترصدایشان می کنندوآنهاجرمشان فقط این است که آمپول می زنند. رادیو مال ماست، مردی و مردانگی، ما بر می گردیم مثل کفترهای جلد که ممکن است بروند اما روزی بر می گردند. این آدمها که  دهان بسته با لبخند سلام می کنند می روند حتی ممکن است با دکتری بروند اما ما بر می گردیم چو دولت مستعجل که می گویند برای آدم هایی با دهان بسته و زبان و اندیشه پیش راهی است. راستش را بگویم رادیو ژنرال نمی خواهد، رایو سرباز صفری را می خواهد که دلش را کف دستش گرفته باشد. من آدمی را می شناسم که از رادیوی نجیب ما برای پریدن روی پشت بام دیگری و چتر بازی می خواهد استفاده کند. این آدم مثل چوب راه می رود. به آدم های شکسته با امواجی پر نیز (noes)  وقتی می رسد لبخند زده و نگاهشان نمی کند و برایش مهم نیست که موج کوتاه و متوسط رادیو وصل به دل های وسیع و و قلب ها کوچک مردم است. آقایان خانم ها بالاخره باید رفت چون حتی مادر بزرگ هم با دستان حنائیش رادیوی لامپی دوست داشتنی خودش را خاموش کرده رویه قلاب دوزی شده آن را هم کشیده است. او می گوید موج هایش را هر طرف می چرخانی یک صدا می دهد. زن ها و مرد ها مثل هم حرف می زنند. رهگذری می گفت بهار مبارک، اگر عید نوروز را دیدی بگو جوانی با گیسهای سیخ کرده و تافت زده خرس کوچک سرخی به دستش گرفته بود و می گفت ولنتاین مبارک. به نوروز بگو دیگر هیچ آرزویی نمانده که جوانان وقتی سیزده را به در می کنند چند سبزه را هم با آن گره بزنند. راستی تو چند سال است در سیزده مانده ای ؟ سیزده واقعا عدد قشنگی است. بعضی از این مرغ های هورمونی هم خوب از آب درآمده اند مثل دکتری های استراتژیک. سر برای چرخاندن است. ورق به ورق طبیعت را خدا برای آدم هایی گذاشته که یک وجب بیشتر قد نکشیده اند. تا حالا با سنگ نسبت فامیلی داشته ای؟ تا حالا به کوه و دشت نگاه کرده ای؟ تا حالا نماز لب اذان روی صخره که هیچ روی سبزه ها زیر درخت های بلوط خوانده ای؟ نسبتی دارد شب و کوه  و پنجره با نگاه هر آنچه آدم صنعتگر است، حرمتی دارد و حرم نفس های محیط بانی که بی اختیار محیط دل آدم را می کاود و بعد نگهبانی می کند. تا حالا رقص گنجشک ها را دیده ای ؟ موضوع وقتی جالب می شود که چند یاکریم دوست ندارند به جای گنجشک ها باشند. خاصیت باران باریدن است پس دعا کن که ببارد. اگر نبارد؟ بعضی از مسجدها وقت نماز بوی گلاب از آب و گل درآمده اعلا می دهند.  خصوصا وقتی بفهمی آدمهای کنار دستی مهم تر از خود در طلب و نیاز هستند. در این مساجد همه ی دست های عالم گل می کنند و می شود سر تیر کارخانه ی گلاب گیری راه انداخت. اینجا مردم با اذان رادیو می فهمند که خدا آمده است. امروز که باران بارید حتما بابا آب داده است و آن مرد اسب دارد. وقتی فرکانس چرت یک نوزاد شیرخوار شکسته می شود خدا به صداقت اشک های او کهنه کهنه ابرها را دریده باران را سرازیر می کند. تا حالادل کودکی را به دست آورده ای - مانند: تماس با تلفن همراهی می ماند که چند بار در شبکه نیست. چند بار در دسترس نیست. و چند بار هم با قطع و وصل ارتباطی نصفه نیمه برقرار می شود. ارتباط  یعنی سایه بان اگر نباشد؟ ارتباط مانند پیام های بی پاسخ پیغامگیری نیست که سلام نکرده اصرار دارد حرفت تمام شود. ارتباط مانند صدای دلنشین بازیگری است که در رادیو در حال بازی نقش دستان بنفشه باف مادری کوهستانی است. دا یعنی مادر، به عبارتی همان مادر است. مادرم می گفت: سبحان الله و الحمدالله و لا اله ال الله و الله اکبر .می گفت  هیچ فکر کرده ای که ما کی هستیم که بخواهیم گواهی بدهیم؟ دا می گفت کم کم به اوج قله می رسیم یعنی جایی که همه چیزی بهای اندک به خود می گیرد، از قله آدم ها قدشان به اندازه یک مورچه است. بعد سبحان ربی عظیم و علی  و از قله پایین و پایین تر-  تا اینکه آدمها کش دار تر می شوند و فرود با سلامی دوباره - از نو شیشه های مشجر، آدم ها مقعر، خواب ها بی رویا، رویاهای بی تعبیر، پیام های بی پاسخ؛ چقدر باران بی رنگ برای رنگ زمین نیاز است. سایه بان اگر نباشد سایه ها دست آدم ها را رو می کنند. چه رسد به دوستی های قدیمی که اگر بوی نا نگیرند رنگ فیروزه نیشابور می دهند.دوست باستان دلی از ایذه مشهوربه شهاب الدین ایذه ای می گفت دل ها پتینه شده اند-اصولش راندیدند به فروع متهم شد-ازآنوقت بامردم به اشاره چشم حرف می زندوبادوستان درحدکفایت درخفا. چقدر آدم ها کشدار شده اند. رادیوی ترانزیستوری ما که هیچ، رادیوی دیجیتال همسایه هم «تو ای پری کجایی نمی خواند» مادر بزرگ با دستان و گیس های حنایی می گفت: آدم کوچولوهای رادیوی من بیمار شده اند، سینه اشان خِرخِر می کند و دیگر صدایشان برای خواندن صاف نیست. چند وقتی است سر هر کوچه یک دکان بیمه باز شده است دوستی می گفت: خیلی ها اول آکسفورد می روند بعد بیمه می شوند و از آخریا رئیس اند یا معاون . من خودم از روزنامه خواندم کارمندمان قبل از دیپلم مهندس شده است. ماشاء الله اداره ای را اداره می کند این کارمندمان. بعضی از این دکترهای استراتژیک هم خوب از آب درآمده اند. چرا باید تعجب کنم اگر بشنوم رادیو حافظه خود را از دست داده است. الان که آن دوران نیست بچه های رادیو همه بیمه شده اند. یادش به خیر روزی که رادیو گوشی تهران دیده ام را به راه آب حلبی منزل قدیمیمان چسباندم با قصه شب نسبت سببی پیدا کردم. از آن وقت در پیشانیم چیزی نوشته شده بودکه سال ۶۸ در برنامه بچه های لرستان رمزگشایی شد. در آن برنامه قصص قرآن می خواندم . باران وقتی می بارد کسی را جدا نمی کند روی همه می بارد، حتی اگر با همه مردم شهر زیر باران رفته باشی. خوب شد باران از رحمت خداست ، بله این باران؛ سال ۷۳ که به واسطه، شروع دانشجویی برای رادیو سراسری نوشتم نمی دانستم اولین تهیه کننده رسمی رادیو قرآن می شوم، اولین برنامه های شب های قدر رادیو قرآن را زنده تهیه می کنم. یادش به خیر حاج احمد شریف زاده و کسی نمی دانست مثل خودم که من و مجید حسینی و حمید ولیان و رضا تجدد اولین برنامه سحر رادیو قرآن را راه می اندازیم و بعد از آن من و مجید تا چند سال ادامه می دهیم؛ خیلی برنامه کار کرده ام برنامه های صبحگاهی و عصرگاهی ، زنگ اول،  تسنیم، اولین برنامه میدانی در حضور مردم در خیابان. روزی بود که کسی جرات برنامه تلاوت درخواستی ساختن را در شبکه  نداشت از بسم الله تا تسنیم را کار کردیم و بعد سال ها پخش شد؛ کلبه تابستانی شب و خیابان نقره ای شب-مادراین برنامه بود که همزادیازده سپتامبرشدیم- برجهای دوقلوفروریختنداما راس ساعت یک شب  ساعت صفرپایدارماندتاحرف خدابدون خطخطی بماندوحتی خداازبه باد رفتن تجارت جهانی خم به ابرو نیاورد - یادش به خیر، راستی سراسیمه سلام با محمد صالح علا و سلام به ۱۴ معصوم کسی یادش هست ؟ الف. ب. بسم الله چطور؟  الان که ایستگاه های صوتی دینی و برنامه های اذانگاهی بعضی شبکه ها را می شنوم روحم تازه می شود. خصوصا رادیو قرآن یادش بخیر.

رادیو تهران یادش به خیر، رادیو جوان یادش به خیر،رادیونمایش که نه مرکزنمایش  یادها وخاطره های آسمانی مثل گذردلدادگی لوطی صالح یادش بخیر، راستی کسی به فکر افطاری ساده دادن و یا اول مهر به فکر شکوفه های مهر یا نه محرم که می شود به فکر پیرغلامان، نه نه ماه مبارک به فکر تسنیم یا کلمه یا جشن از عید تا عید و یا جشن مونولوگ ها و یا طنز ۱۸ کلمه ای و یا استودیو شهر ،کسی جرات دارددرگوگل حلقه ی وب لاگ جستجوکند …جشنواره قرآنی کلمه چه - یا اصلا نمی خواهم کسی به فکر این ها باشد کسی به فکر انسانیت هست؟

 حتما هست؛ این سئوال اصلا به من مربوط نیست. این موضوع که دکتری استراتژیک نمی خواهد. این موضوع نیاز دارد کسی بتواند با تیغ ادیت نوار ریل ادیت کند و با شنیدن ملودی دل آدم ها صدای ادیت دل آنها را بشنود. این دل های بند خورده ببخشید ادیت شده زیاد نیاز به ژنرال ندارند. بیشتر نیاز به سرباز صفری دارند که اگر آنها را بفهمد، راستی دلم برای سندس واقعا تنگ می شود، چرا کسی حلقه جوانان دور چشمه تسنیم را ندید؟ من می روم چون روزی که آمدم به مشرق حادثه چشم نبسته بودم. ما مالک شش دانگ رادیو هستیم، دروغ را می بینیم اما نمی پذیریم. من حرف دوستان کنکور نداده را می شنوم اما خوب است بدانید من هم مثل شما باور نمی کنم.دوستان! من و دلم مشکلاتمان را مثل کف دست مردان کوهستانی، مثل یک روستایی که وقتی با کسی دست می دهد دل خدا قنج می رود و قند در دلش آب می شود با خودمان حل کرده ایم. من هیچ وقت خسته نشده ام.کار هر روز آباد ترم کرده است. همه ی بچه های زمین توکل به خدا فردا هم روز خداست. من به خدا اطمینان دارم. من همچنان سربازم و می مانم ؛ عالم و آدم -  هر چیزی در مورد من شنیدید وقتی با من قیاس کردید خودتان محکید. اگر می خواهید دکتر که نه آدم باشید و از جمادی دور شوید یادتان باشد استراتژیک نباشید.مثل دکتری استراتژیک، دوستی استراتژیک، مصاحبه استراتژیک … راستی استعفا داده اید؟! این یک سئوال استراتژیک است. دوست دارم نام تک تک دوستانم را در رادیو اینجا بنویسم، از بزرگ تا کوچک؛ اما از برنامه های ریز و درشت حتی آرشیوی تا نمایشنامه های صادقانه در حال ضبط و تا گلدان ها و حتی درخت توت سر بریده ارک همه و همه در آلبوم خانوادگی من جا دارند.

همه چیز می چرخد و فقط خداست که ایستاده ما را می بیند. دوستان من هر روز برنامه می سازم و برای خودم بلوتوث می کنم تا یادم نرود روزی بر می گردم و دوباره برنامه صبح یا عصر و یا خدا را چه دیدید شاید نمایش کارگردانی کنم. من تهیه کننده، من سردبیر، من نویسنده، من کارگردان، من سرباز، من رادیو هستم.

در فال حافظ، شعر مولوی پیدا شد

۲۸ بهمن ۱۳۸۷

درختان اسکلت های زیر بار مانده، دستان خرسک مردی از سرخی به سیاهی می زند، مردی از میان برفها زمستان را فریاد می کند، دختر بچه ای چهارستون بدنش می لرزد و تمام خون پسر بچه ای در صورتش جمع می شود تا تمام زورش در دستانی که چند دسته گل نرگس عاریتی در آن گره خورده به حراج برسد. مردی پشت زمستان بهار می شود، بی بی می گوید: مبارکه، خدا رو دید و گل کرد.
جوانی عاشق شد دستانش ریشه داد، تن درختان پر یادگاری شد، جوان حجاری نکرد، جوان در آینده حکاک شد. مَرد، مُرد، فاصله مَرد با مُرد فقط یک اَ و اُوست؛ پس مرد فهمید و اَ اِ خودش را اُ خواند و بهار به سراغش رفت. دو دست بر زمین مردی زنده شد، اولین کلام زندگیش این بود، جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش، کسی صبح نشده شب شد، کسی شب نشده تا عمر زمین صبح ماند. تا کسی دربستی می برد و عابران تن خیابان را خاطره می کردند. ماشینی نیامد، آدم آپلو هوا کرد. اخلاق به سرعت نور سوار بر آپلو رفت؛ مدار زمین صفر شد، هر روز زمین برای شب، زمستان برای بهار، چه زمین دو فصلی است. زمین ما پاییزش هزار رنگ داشت و تابستانش هندوانه دربسته، اما به شرط چاقو، … دو دست بر زمین، کسی برای زمین نذر کرد، شمعی نشاند جلوی شمایل داخل سقاخانه، شمع ثمر داد، شب ستاره باران شد؛ کف دو دست پرآب، آب مهریه شد، عروسی سر گرفت، کف دو دست بالاتر از سر کاسه ی خواستن، زمین چهار فصل شد، دو دست بر زمین، آسمان مانده در راه، چه آسمان ما فی سبیلی است، می توان پیاده شعاعش را دوید، روی آن راه رفت و تخمه شکست.
بی بی گفت: غیر از این راه کسی به آسمان نمی رسه. آمپر عرفان کسی بالا زد، نمکی در حالی که آفتابه و خرت و پرت می گرفت و نمک می داد گفت: خوبه، عرفان خوبه، اما اینا درهای مختلفی هستن شما می تونید تا پشت در برید اما تا صاحب خونه راه نده که نمی تونید برید توی خونه؛ تو محل نمکی فیلسوف شد و به درد ملاصدرا مرد. پیرا، پیرا، پیرتر، جوانها پیر، همه عقل را دیدند، نمکی نمک داد؛ بابا آب، نمک صد سال در خانه ی بی بی ماند و خراب نشد. بی بی گفت: با کسی که دست می دی دستتو ببوس چون دست سومی که بین دست دو تا مومنه دست خداست. دو دست بر زمین. زین دو هزاران من وما، ای عجبا من چه منم   گوش بده عربده را ، دست منه بر دهنم.
نی گناهی نکرده که تا عمره دار محزون است، در زدن ادب است؛ مثل زل زدن به غروب آفتاب، حسرت را پشت سرت قایم نکن خوب تا غروبی دیگر؛ شاید در زد؛ با صورتش گفت: تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشونی؛ از آن روز رفت زیارت، به سمت غروب رفت؛ طلوع زلاله است و غروب کدر، صدایش در غروب تکرار می شد: هر قدمی که سمت غروب برداری یک عمره است؛ چیز دیگری هم می گفت: دو دست بر زمین، لب کویری، تن شاهراه قصه ها؛ نی تا ابد غمگین، بی بی می گفت: قدم زدن تو بین الحرمین بالاتر از قدم زدن تو صفا و مروه است. گیر داده بود می گفت: بگو دل از من بردی ای دلبر آهسته، آهسته، گفتم؛ گفت: تو فکر کردی که خدا طاقت تشنه دیدن شو داشته؛ مِن و مِن کردم. گفت: پیغمبر دلها رو مجنون کرد، حسین لیلی رو آواره، راه رو تا آخر زمین نشون داد. که به هر حلقه موی تو گرفتاری هست. کسی می گفت: زیارت یعنی دیدن، زنده، حاضر، ناظر، کار به دست؛ پرده کنار رفت؛ رازی نماند، رمز آشکار شد، دوستی در انتهای زمین نقطه نشده خط شد؛ طلا می درخشید، آسمانهای بی انتهای ساختگی زیر باران آب رفتند. ما ماندیم و باران و بشری که وامانده هزاران سال ذکر می کرد، فدای لب تشنه ات؛ دو دست بر زمین تن کویری، سقف آسمان کوتاه، عَلَم افراشته یا رحمته الله الواسعه، یا باب النجاه الرحمه؛ لحظه از لحظه ایی جلوتر، کسی نمی گوید یکی نگاه کسی نمی کند، کسی مانده در بهت و سکوت، مردی با رنگ زرد یا نارنجی سد شده است، سد را شکست و از سد گذشت؛ مردی خودش و بچه اش و غلامش آمدند تا آبی که بسته بودند مقابلش بنشینند و آب بسته را با لبان کویری تجربه کنند، بچه اش اول شد، خودش دوم و غلامش سفید و از آن روز غلام سیاه برای غلامان دیگر آبرو شد، از آن روز غلام صدایش نکردند، کسی نمی گوید به بی بی خودم گفتم؛ گفتم: می دونی چرا کف العباس با قتلگاه فاصله داره؟ گفت، نه نگفت، حلقه حلقه از چشمهایش موج بارید، گفتم می دانید چرا نشان حر چهل کیلومتر با کربلا فاصله دارد؟ گفت؛ نه نگفت، حلقه حلقه از چشمهایش موج بارید، گفتم : هر کدوم به دلیلی رو شون نشد، هر کدوم به واسطه ایی سر به زیر انداختن، حر با آبرو خاک شد، علمدار در زمین گم شد، زمین دستشو رو نکرد و رفت تا تو یادگاریش ثبت کنه؛ حتی اگر دنیا تمام قد به ایستد و هفت قاره برای خودش درست کند ته زمین جایی است که یک مرد در غروب جاده ها چکمه هایش را از گردنش آویزون کرد و عاقبت به خیر شده است؛ رنگش نارنجیست یا زرد، راستی من با تمام وجودم آمدم خریداری؟ اینو که من نمی گم، اون می گفت: با زبون که نه، قامت کژ کرده بود و چشمهای سر گردانش به زمین می گفت؛ بی بی گفت: اگه ببینی، اگه دلت گواهی بده قمر بنی هاشم وقتی ثمر داد بوی سیب همه جا پر شد، از اون تاریخ به بعد رو کمرش دو تا بال رشد کرد تا آسمون دلای سیاه و سفید بی رنگ نمونن، می گفت: وقتی آب رو پس زد، وقتی مشک و به دندون کشید، وقتی با چشم آب مشک و مشایعت کرد، اگر خیمه ها اونور بود علمدار اینور رفت تا چشاش شرمنده بچه ها نشه؛ اینه سبز؛ مرد، نمرد، تهی کردی از من مرا آهسته، آهسته؛ دستان خرسک مردی از سرخی به سیاهی می زد، سیاهه تنظیم شد، مردان آهنین، هری پاتر و تارزان هم جنس پرست شدند، رستم پشت درب زمین ماند و تلویزیون الجزیره رپرتاژ آگهی مصاحبه رجل سیاسی، همان دوستان همیشگیمان را پخش کرد، جلد هفتم هری پاتر آمد؛ بی بی از اول گفت؛ اینها حلال زاده نیستند؛ به ریشش خندیدند، صبوری کرد قوری شاهنشان بند خورده اش را دور انداخته و گفت: چای درست کردن توی این قوری کراهت داره؛ گفتم بی بی؛ گفت: چیزی نگو، لبخندی زد و گفت: خدا رحمت کنه؛ گفتم؛ آخه؛ گفت: اگر مجنون دل شوریده ای داشت  دل لیلی از او شوریده تربی
از هر دستی بدی از همون دست می گیری؛ اگه چپ نگاه ناموس مردم کنی، چپ نگاه ناموست می کنن. اینجا کفش کن اونجاست؛ دسته گل نرگسی حراج می شود. کوه که میخ زمین است پایه اش شل می شود، کلاغها دور سر کودکی که سرش به دیوار خورده می چرخند، نوجوانی روی خط استوار راه می رود و دختر و پسری زیر دریا عروسی می کنند. آدم اسکلت خود را می بیند و از خود می ترسد؛ مردی می میرد، مردی پشت زمستان بهار می شود، گارسنی در مراسم یک از حجر برگشته سماع می کند، گارسن دیگر ولیمه تعارف می کند، گارسن دیگر برای دسر ژله و کرم کارامل روی میز می گذارد. دختر بچه ای چهارستون بدنش می لرزد، پسر بچه ای فال حافظ را زیر بغل می گیرد و سر آستینش را بلور آغشه می کند و روی تن خیابان تا چراغ قرمز پشت الگانس مرده کش می دود و فال می گیرد در فال حافظ شعر مولوی پیدا می شود.
هنرمندان در خانه گرمشان حافظ را تصنیف می کنند، در تالار بزرگ شهر سمفونی ایثار کوک می شود. اعوذو بالله من الکرب و البلا، کودکی در اندیشه حباب، آب می نشاند، لبانی کویر زده سنگ می شوند، سری بر نیز، قرآن می خواند، زنی جز زیبایی نمی بیند، زنی با دیدن زیبایی چهارستون زمین را می لرزاند، مردی زنده می شود. مَرد، مُرد نمی شود. خدا دلش می لرزد.
علوم غریبه اکثرش مربوط به حضرت ادریس است. دو دست بر زمین؛ معدن و کشف با هم هم خانواده اند؛ زمین و اندیشه؛ رمز و بیماری؛ تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی، من نمی مانم پس می روم، از هر آنچه گذاشتنی است و از هر آنچه رفتنی است، مرد می میرد، مرد نمی میرد، مرد می گذارد، اما می ماند. اسم اعظم می داند و از بین دو انگشت رقص عالم را مرور می کند، راستی حال دلت چطور است؟ جفت بد حالان و خوشحالان شدم. در قدم و در دایره نگاهمان شرک داریم؛ چکه ای از یک نطق غرا؛ خورشید عبور می کند و رقص کنان حسود می شود، خورشید می ماند طلوعش زلال و غروبش از آن سنه غمبار می شود، آنی تماشا می کند، آنجا مرکز زمین است؛ چرا ایستاده ای تعجب ندارد بتی در درون آدمها قد کشیده، از قابیل تا سقیفه، تا حالا آبیاری شده سنگ هم باشد قد می کشد این که قصه دیو و دلبر است. اگر خوب می خواهی بدانی بدان خیلیها دین شناسند اما دین دار نیستند، دستانشان هیچ جا زمین نمی ماند؛ خیلها دیندارند اما دین شناس نیستند. آسمان مکث می کند، دو دست بر زمین، سقف آسمان کوتاه، از اینکه به دستانت به چشمانت و هر آنچه اسمش تن نام دارد در تعجیل زمین گذاشته ای به تو تبریک می گویم. راستی حال دلت چطور است؟ به شمر و جودت بگو آب را ببند تا اشک چشمانت راه بگیرد و پیکر چپ و راست کند مانند یک رودخانه روستایی که از بلندترین نقطه به ابرقد کشیده است. در مروت خود بداند کسی، چرا ایستاده ای برو، اگه رهایش کنی اجنبی پشت دستمان می آورد تا ببیند قلم روی کاغذ چطور چلیپا می نویسد. آقا بعضی پرونده ها صاحبانی دارند یک هوا مجسمه، جلوی مجسمه و عکس که نمی شود نماز خواند؛ با این همه برگ های جا گرفته در یک پوشه قرمز می توان هزار و یک شب قصه نوشت…، اَه تو چرا کاندیدا شده ای، تو که پیش بنده پرونده ات مختومه است و تا ابد خدا منتظر ارسال پرونده ات مانده است. حال دلت چطور است؟ راستی یک کودک سه ساله کاندیدا شده، نه سواد دارد و نه مدرک و نه پنج سال سابقه کار اجرایی، حاضری برایش تبلیغات به راه بیاندازی؟
درختان اسکلت های زیر پا مانده، دختری چهار ستون بدنش می لرزید و تمام خون پسر بچه ای در صورتش جمع شده؛ مردی پشت زمستان بهار شد؛ کودکی کاندیدا نشده رای آورد. جوانی روی سینه پدر ثمر داد، پدری تا انتها زمین را ضمانت کرد و زنی آسمان را با تابلوی نقاشیش به ثبت رساند.
شماره پلاک ثبتش را دیده ام. بی بی می گوید: راستی حال دلت چطوره؟
هر چه نزدیک می شوم دورتر می شوی مگر نه اینکه دنیا همین یک دنیا است و خدا در دانه انار هم جا دارد. در جوانه درخت انار هم دیده می شود. انار انار است؛ نام دخترک کوهستان همسایه سنگ است، سنگ و انار نسبت دیرینه ای دارند هر دو به زمین بدهکارند؛ انار طلب مختصری هم از آسمان دارد وقتی آدمها مجسمه می شدند آسمان انار داد. خدا از زمین دل کند، دلها سرگردان شدند، انار ترک خورد و خدا برای این عشق نو رسیده کارت پستال فرستاد.
جوانی وقتی به زمین دست تکان می داد و خداحافظی می کرد مرگ را خرده پایی بی مقدار دید و در آخرین مصاحبه ی خود نسبت فامیلی مرگ و عسل را اعلام کرد، جوان نه که پیر شد، نه جوان شد، فقط همه اکبر صدایش کردند.
پیام کوتاه می آید، بلوتوث پشت خط است، خرداد به قهر از دومین روز خود رو بر می گرداند، کسی سر بازار رای می آورد، نماینده ای انتهای بازار خانه اش بنا می شود و پرونده ی رو شده ای صلاحیتش به خطر می افتد و سر نبش بازار مغازه ای دو دهنه باز می کند. کسی در خفا زیرپوش سفیدش را برای سینه چاکی تکان می دهد، صلح می خواهد که در یک صحنه بازیگر نقش اصلی خود را گم می کند، تئاتر نیمه کاره به فراموشی سپرده می شود. دو دست بر زمین، تن کویری، آسمان مانده، پیکر زمین در بهت و سکوت، راستی حال دلت چطور است؟

رویای زخمی یک گزارش (قسمت دوم)

۲۰ بهمن ۱۳۸۷

چقدر با تیر رفیق شده ایم . تیر تابستان است و من از جنس بهارم، راستی تا تولد من یک ماه باقی مانده و تا سالگرد ازدواجم تنها دو روز باقی است، امروز هفتم اسفند است. اینجا تیرهایی هست که حرام زاده اند. تیرهای اینجا از تابستان نیست، این تیرها همه شناسنامه خارجی دارند، تیر اینجا آنقدر مهم شده که حضرت عزرائیل را از کار بیکار کرده است. تیرهای اینجایی یا مال آوریل یا ژوئن و یا شاید هم جشن تولدشان سپتامبر باشد. زیارت قبول. صدای شنی نفربرها از وسط خوابم عبور می کند و رویاهایم را زخمی می کند، اینجا جنگ جهانی دوم و یا یک فیلم آلمانی نیست، اینجا بغداد است صدای تانکها و نفربرها و صدای ما را از جوارحرم امامان کاظم و جواد می شنوید.


من را نمی بینی؟ در ورودی به حیاط حرم دو تا کلون بزرگ دارد امروز ساعت ۶ صبح اول در زدم بعد وارد شدم الآن اگر بتوانی من را ببینی مایلم به تو بگویم تکیه ام را به دیوار مرمری زده ام که کف پاهایم را هم مرمر فرا گرفته است . جالب است بدانی فکرم مرمر شده است. اینجا یکی از نقاط صفر زمین است، جایی که بعید می دانم حتی علی بابا و چهل دزد هم پا گذاشته باشند. اینجا در زاویه نگاه من یک ضریح با دو گنبد فیکس شده اند، بالای ضریح گلهای مصنوعی رنگارنگی است و امام جواد و امام موسی کاظم هر دو در حرکتی هماهنگ به حال من و امثال من که آمده ایم امامان فوت شده را زیارت کنیم و به زندگان سر سلامتی بدهیم می خندند. اینجا نوه و پدر بزرگ با هم عکس یادگاری می گیرند.


من کوچکتر از آنم که در قاب تصویرم امام جواد و امام کاظم را ببینم که زنده، کار به دست و آماده حل سخت ترین انتگرالها هستند،  اما می دانم که از امام حی همه کاربر می آید؛ پیر عربی چفیه بر سر دشداشه پوشیده می آید اول پاهایش را بعد کمرش را به ضریح می مالد، جوانکی دلش را در دست گرفته و کنار یکی از ستونهای زمین می نشیند و کم کم حاجت روا می شود - این جوان سفید می شود، زن عربی با پیشانی رج افتاده و دستان بیابانی خال کوبی شده برای امام خط و نشان می کشد، فکر می کنم باید از حریم دل مردم پایم را کنار بکشم خلاصه درست است که ساعت ایستاده و شماطه ایی داخل محیط ضریح به نظر خوابیده اما اینجا همه چیز بیدار است. حتی ادعای بزرگی است اما بنظرم من هم بیدارم. آقا چه قصه ای است این نایب الزیاره ای که حتی آدمهایی هم که سلام و علیکی نداشته ام از جلوی چشمانم رژه می روند. زیارت قبول تو را در حال زیارت - تو را که هیچ جد و آبادت را هم می بینم؛ آقا من آبرو ندارم ترا به خدا آبرویم را نبرید؛ اگر حاجت روا نشدید به کسی نگویید صلاحتان در این است، زیارت قبول…


اینجا به جای باران خاک می بارد. سگها پارس می کنند صدای قورباغه ها دجله را معرفی می کنند و شبی هفت، هشت سر بی تن در دجله شنا می کنند. آقای خلبان هلی کوپتر اگر نمی توان چشمان هر جای ات را درویش کنی تا شمارش لحظه های عبورت از سر این پشت بام فوحش و ناسزایت بگویم؛ آهای، نظرگاه من دو گنبد طلایی است و اگر اینجا روی بام هتل خوابیده ام نشان بی پناهیم از این آسمان نیست از سرگردانی دلم بین مسیر این صحن و آن صحن است. اگر عربده زدم گفتم خوب تفهیم شود.


همسر و فرزندم پشت جنگ در آن سو و من و دوستانم پشت جنگ در این سو مانده ایم. هواپیماهای جنگنده در این کره و در این بخش آسمان گاو گیجه گرفته اند. بمان تا بمانم رفیق؛ من در تاریکی می نویسم تاریکی همان شب نیست شب همان است که حله را با هلی کوپتر و جنگنده های آمریکایی در آن بمب باران کرده اند. آسمان بی سامان است، صاحبی ندارد، صاحب امروز آسمان عراق هیچ کس جز خدا نیست، این تسخیر در قدرت آمریکا و هیچ کس دیگری نیست، من در این آبادی خدا را می بینم. خانه کوچک ما بی اباعبدا… هیچ چیز نیست ستونش روی آب است، حتی وقتی که فهمیدیم کرب و البلا نمی رویم فرشته ها را بی کار نگذاشتیم. آسمان کوتاهتر از فضای قهوه ای غبارگون هر شب است، بنده ی خدا امامان از دست ما چه کشیده اند.
همه چیز خوب است، بدانند به آب رسیدیم. همه تشنه اند، بدانید بی سر و تشنه باید رفت. قبل از آن در استان بابل چندین ساعت معطل بودیم هر کسی آب می خواهد بسم الله بگوید. پرچم قرمز اندیشه ی همه بی دستان عالم در هوایی خاکستری در حال خودنمایی است. هر که دارد هوس کربلا بسم الله … نیاز به اثبات ندارد تا نخواهی ویزای کسی صادر نمی شود. واضح بگویم دلهایی که در بی پناهی رو به ایران شده بودند ناگهان خود را در کربلا دیدند تا ثابت شود حتی اگر راه بسته باشد راه باز می شود.


سکوت، شب، تانکها در کمین حادثه، سگها آواره و سرگردان، پیرمرد و پیرزنی از دورترین نقطه زمین بی مکان در بین صفا و مروه هروله می کنند تا فصل آرامش را طی کنند. اینجا بی مکانی و بی زمانی مد است. برقها در این شهر بی وفایند و موتورهای برق شبها را به روزهایی فضایی تبدیل کرده اند، اینجا شبها در تسخیر ارتش و روزها آواره است. می گویند در فضا خلع است و انسان بین سیاره و آسمان شناور است. اینجا سیاره نام ماشین است.
چرا صبر؟! زیر عرش خدا ایستاده ای و چهار هزار فرشته بال پهن کرده اند تا تو با ضریب دو ضرب در دو به خدا برسی، الآن وقت خلع در زمین است. خیلها بالهای فرشتگان را در پس بی وفایی له می کنند امروز که نه امشب ساعت ۱۲ گزارش دلهای بچه ها را به رادیو جوان فرستادیم نجف سقوط کرد، کوفه پایتخت امام عصر (عج) تحصن شد، در کاظمین بین جیش المهدی و آمریکا درگیری شد. می گویند حدود ۲۰ کشته و ۲۳۰ زخمی روی دستان عراقیها مانده است. ساعت ۱۰ صبح حرم تعطیل شد. حرم همان جایی  است که ما دلمان خوش است که در آن مکان تازه می شویم. راستی حرم امام جواد تعطیل شد. دوباره راستی حرم که تعطیل نمی شود. لباس جدید گنبد امام جواد ۶ تیر به قلبش نشست؛  دل معمار پیر گنبد طلای جواد آل محمد کف دستش غش کرد تا آمبولانسی برسد روی دست دوستان ماند و مرد. زیارت قبول،… سفید جامگان حرکت کردند، حرم پشت کهکشانی از سیمهای برق و موتورهای خسته در حال استراحت است. معلوم است که صبح شده؛ شبها اینجا در تسخیر موتورهای برق است. دو روز است تا پای اتوبوسها می آییم دوباره رخت و لباس را بر می داریم به اتاقها بر می گردیم. می گویند راه برگشت بسته است. نجف سقوط کرده - تیترش مثل سینما یک شده - نجف سقوط کرد. همه در حلقه جنون آقا شناورند. در قاب تصویر چشمانم هزاران سیم آسمان را محصور کرده است. معلوم نیست این سیمها به کجا وصل است سیمهای بسیاری از این آدمهای شکسته، پیرزنهای چادر در کمر بسته به جاهایی معلوم وصل است. کسی با میخ انتحار می کرد، جالب است بدانید دور مواد منفجره میخ می ریزند و به آدمهای معلول می بندند تا وقتی منفجر شد هر یک از میخها فرصت دعا را از کسی بگیرد. حتی آهن رباهای معنویت این بزرگان میخ شعور این آدمها را جذب نکرد. آقا! عشق جوانان این سرزمین اشغال شده به این است که بی حواس در خیابانهای منتهی به تیرس دوشگاها موتور سواری کنند و دخترها را چپ چپ نگاه کنند، آقایان، خانمها، شما که روی ترک موتور اشغال این محل نشسته اید! اشغال حتی برای سگهای نجس هم پارس غم به همراه آورده است. دوشگاهمان مسلسل خودمان است که از مسلسهایی که بچه های کوچک به دست می گیرند و با دهان صدای تیراندازی آن را در می آورند بزرگتر است. دوستی وقتی گفت سگ ولگرد نداریم یاد مرد بزرگی افتادم که سگی گرسنه را سیر کرد خدا تا آخر عمر او را گرسنه نگذاشت. سگ سیاهی بوکنان خودش را به ساک زائران رساند. غلاده ی آن بدست سربازی بود که دو عینک داشت یکی روی سرش و دیگری داخل جیب روی سینه اش، یادم آمد که چقدر شبیه سربازان عراقی است این آمریکایی سگ به دست. سگ سیر می خورد و بو می کرد سیری در چشمانش موج می زد. در آن لحظه با پنجه های زنی که صورت پوشانده بود و پنجه روی پاچه شلوار من قفل کرده بود به خودم آمدم؛ زن شش یتیم داشت و خودش هم وامانده بود، شاید برای همیشه؛ مانده با وامانده فرق دارد فرقش عبارت وا است سرباز آمریکایی با خنده ای ساختگی گفت: عید نوروز مبارک، چشمانش همه چیز را حاضر غایب می کرد تا حالا کسی نوروز را با لهجه خارجی به من تبریک نگفته بود؛ سگ سیاه دور آدمها چرخید، حرکاتش عجیب بود شاید هم مردم منتظر بودند سگ هم نوروز را با لهجه سگی ملایم تبریک بگوید. کودکی کفش می فروخت، کودکی پای برهنه با یک بطری آب به دروازه خالی گل می زد. نوجوانی گاری سوار خری را برای فروش نان خشک و گاز له می کرد. راستی به خوابم بیا حرفهایی دارم که نه می توان نوشت نه می توان زد فقط می توان آهسته آنها را خواب دید؛ بوی سیب و درخشش دُر نجف و هروله به سمت مروه زیر نور ماه صفایی دارد. هاجر، عباس، اصغر، اکبر، زینب، حسین، راستی چرا تمام لب تشنگان عالم آب را از کسی دریغ نمی کنند؟! زمزم، القمه، فرات و … پیرمرد و پیرزنی در اوج آرامش نان در چای می زدند و هوس مسافرخانه را از سرشان خارج می کردند. آخ که دلم ریش ریش شد، احتمالاً برای مسئولین میراث، الآن ساعت ۲ نصف شب است، احتمالاً الآن خواب باشند، بی معرفت! قلب میرعماد خوشنویس با کلنگ کارگر هندی له شد، اندیشه شیخ بهایی زیر پا مانده و کارگری که خجالت نمی کشد و باز هم ادامه می دهد، خط ثلث می دانی یعنی چه؟ کتیبه های داخل و دور حرم همه آیاتی با خط ثلث میرعماد و طراحی شیخ بهایی است که سالیان سال آبروی هنر اسلامی بوده است. حرفهای گنده تر از دهان زدن خوب است مثلاً گنبد مسجد بلال که کچلی گرفته مربوط به ۱۰ سال پیش است. یا بیشتر یا کمتر … گنجشکهای دسته ای چه راحت و بی اجازه از وسط فکر آدم می گذرند، خوش به حال همه که در این حرم جا دارند؛ چه غوغایی از صدای گنجشکها به راه افتاده است. در اوج سرخوشی در آسمان حرم امام حسین حرکات موزون انجام می دهند؛ هر چه دارند آورده اند. وقتی به گودال قتلگاه رسیدی سر بالا سینه جلو و از عمق ابرها نفس بگیر چون آنجا مثل سنگهای سبز مرمر چند متری قتلگاه پیکری تکه تکه ی - فیروزه ای خدا رنگ گرفت. راستی چرا وقتی سنگهای حرم با گلوله های شمر سوراخ سوراخ شد سبز خدا رنگ گرفت؟ عراقیها یا پلیس اند و یا استخباراتی و یا بیکاری خودشان را با این دو دسته می گذرانند؛ اگر پیکری پاره پاره دیدی حتماً بگو زیارت قبول. جوانی را دیدم مد سیاه زده بود و جلیقه زرد به تن داشت. پدری را دیدم به دنبال فرزندش به هلیکوپترها دست تکان می داد، دوستی را دیدم دلش را به ضریح حضرت ثارالله دخیل بسته بود و حاجات تو، بله تو در اشک چشمانش حل می شد؛ بوی سیب آمد، بِه در دستانم تصور شد و آفتاب درخشید و شب با تامل صحنه را ترک کرد.
دور ضریح ۵ نفر بیشتر نبود، ۵ نفر حدود ۷۲ قامت راست و یک نفر که دو نفر حساب می شود پیرمردی به نام حبیب که دوبار شهید شده و دو بار زیارت می شود. تسبیح منقوش به نگاره های هستی قطره قطره به سمت ۱۰۱ ، وجود کسی را جلا می داد. عراقی با پاهای برهنه صحراآلوده وسط گفتگوی خصوصی دوستی از جنس بلور دوید. بی بی که خدا رحمتش کند مادر بزرگ من بود. همیشه می گفت: احترام به زن و بچه و خانواده احترام به خود شماست؛ اینجا همه محترم هستند تا جایی که مردمان نسبتی با بلندگو دارند و حتی ناسزا هم پشت بلندگو می گویند، اینجا زنان و بچه ها برده هایی آزاد در خیابانها و خانه ها هستند، اینجا حتی سلام که نام خداست با خشونتی از جنس فریاد همراه است؛ آنجا بی بی هست و اینجا بی بی نیست. در روز عاشورا اینجا کسی خانواده اش را تکریم می کرد، پشت غبار چشمان دختر کویری آرامش جای خودش را به هیاهو داده است. اینجا شبکهای جمعه نزدیک غروب نسیمی صورت همه را نوازش می دهد و بوی بِه مشام دل را آرامش؛ صورتک های رنگارنگی به آدمها آویزان است. معلوم نیست اجداد این آدمها از سمت کوفه چند نامه فرستاده اند اما هر آدمی اینجا چندین صورتک دارد. مانکنهای سیاسی با فیگورهای مختلف کراوات دارند و وقتی دور سفره می نشینند حتی سرآستینشان از خوردن بی بهره نیست. کسی می گفت: نه او نمی گفت؛ خودم دیدم بعضی ها جلوی خودشان بلند می شوند، و به خودشان در اسارت احترام می گذارند. شبی که در حکومت نظامی به بغداد رفتیم خبری از علی بابا نشد. بچه ای با یک توپ پلاستیکی پا برهنه و بدون گزارشگر پرحرف فوتبال با گلوله آر پی جی همزیستی داشت و فوتبال بازی می کرد. شب کثیفی بود آنقدر چرک بود که زلالی چشمانم غبار گرفت. آدمها با هم عوض می شدند کسی جنسیت خودش را دست گرفته بود و فرار می کرد. تیر می آمد ولی معلوم نبود از کجا؛ آدمی بالای سنگ قبر بی مرده ای مویه می خواند، پسری برای خودش قبر رزرو می کرد، نوزادی بدون قبر قصد مردن کرده بود و همچنان بچه به فوتبال در حکومت نظامی ادامه می داد؛ تا اینکه ما را گرفتند و ما را از فارسی حرف زدن منع کردند و ما را به واسطه چند شکلات آزاد کردند و ما به حرم امام جواد و امام کاظم رسیدیم. عراقی ها همانطور با صدای بلند حرف نمی زدند فریاد می زدند، عراقیها با بچه ها و زنها مثل؛ برده بهتر است بنوسیم برخورد می کردند و حرم امام حسین (ع) خلوت بود و بین الحرمین پاتوق وصل دلهای ما به موج سینوسی رادیو جوان بود؛ رفیقی شفیق می گفت تا به ما شربت شهادت ننوشانی؛ ارتباط برقرار شد و در سایه ذره پوشها و سنگرهای دوشگا و سربازان عراقی با آرایش آمریکایی چیزی که به چشم می آمد نه گنبد طلا و پرچم سرخ، نه گنبد طلال و پرچم سبز، نه گنبد طلا و نورهای سبز در سیاهی شب؛ بلکه نسبت دیرینه عشق و سنگِ مرمر اربا عربا شده بود که تک تک دلها را خراش می داد و ریش ریش می کرد، چه رازی در پاره پاره شدن هست که خدا به حرمت آن سرزمینی را عزیز کرده و آن را زیر عرش خود قرار داده تا زیر چشمی که نه عریان آن را مواظبت نماید.
زیارت قبول …
ساده بگویم، اینجا به واسطه دلهای طلایی آبرودار شبهای این منطقه از عالم طلایی است، خیلها آهن می آیند طلا بر می گردند، مثل یک سلام جواب گرفته؛ من از کنار دلهای دخیل بسته زیرعرش خدا گزارش می دهم صدای من را از منطقه استجابت می شنوید، می توانید ببینید، آمار می دهم، اینجا حبیب دوباره شهید شده و پیکر زمین پاره پاره است، اینجا نیاز به پرستار شدیداً احساس می شود، صدایی که می شنوید صدای خطبه زنی است که سری را توصیف می کند که بر سر نیزه قرآن می خواند، اینجا همه چیز زیباست. صدای من را از آسمان زیبایی می شنوید که در خانه زمین صدایش می زنند؛ آنجا شهر من است، شبهای شهر من سرمه ای است، خاطره ها عریان است چشمان زنی لرزان و چشمان زنی نگران است. شهر من در بلندای التماس دعاست، در شهر من آدمهای شکسته، آدمهای قامت کج شده انتظار بهار را دارند. در شهر من شبها کوهها سفید است، آدمها برای احیاء نیاز به نفس دارند و اینجا در شهر طلایی زیارت قبول دسته دسته دعای مردمان شهر من است که شکوفه می دهد؛ زیارت قبول…
اگر از اول تا آخر عراق بروید جاده ها یک تابلو ندارند، نشانشان گم شده است. اینگونه بگویم به محض اینکه از خانه ای خارج شوی نمی دانی که دوباره کی وارد خانه ای دیگر می شوی؛ همه جاده های شهر من تابلو دارند؛ شهر من مانند عراق نیست که هر کس از آنسوی دنیا واردش شود و به ریش تابلوهای ورود ممنوعش بخندد. رویاهای همه عراقیهای عالم زخمی است، گزارش من را از کنار رویای زخمی یک عراقی در کنار تابلو قرمز ورود ممنوع یک خیابان بن بست می شنوید.

رویای زخمی یک گزارش (قسمت اول)

۱۸ بهمن ۱۳۸۷

اینجا شب سرمه ای است، خاطره ها عریان است. چشمان زنی لرزان و چشمان زنی نگران است. گاهی ساختمان بلند مرتبه ای روی یک خاطره را پوشانده است. اینجا کوه شبها سفید است. درختان سبزند و گل کاسه اشکنک همچنان در شناسنامه ای قدیمی هویتش به رنگ قرمز است. آنجا چطور؟!  خانه دل شما کجاست؟! اینجا دیگر آنجا نیست. بعد از عبور از اینجا به آنجا می رسیم؛ شهر اشغال است، کاروانها دلها را به بند کرده اند، دلی بین یک کاروان آهنی سرگردان ، دلی بین یک کاروان آهنی در بند، آنطرف تر دلی بین خط جنون دو آقا مجنون شده بود کسی تک تک دلها را در خط جنون دو آقا به ضریح مهربانی آنها دخیل می بست، آسمان می داند مردم شهر علی بابا و چهل دزد دیگر در بغداد قصه نمی گویند، قصه می شوند. شهرزاد سرگردان بین خوف و رجا، رجای آقاها و خوف اقیانوس آرام نشینان؛ نه شاهی، نه حاکمی، نه گوش شنوایی، نه قصه ای، شهرزاد حرمت و حیائش را برای یک سر سیری حراج کرده است. اینجا آمریکاست - صدای جمهوری عراق - صدای ما را از مظلومیت حرم امام جوان عرصه آسمان می شنوید. اینجا آدمها شکسته راه می روند، شیخ مفید - پیامبر امام غایب حاضر است. چهره های راه گم کرده سرخ و سفید در چهره های قهوه ای بی سر و رانده شده از خانه های کاهگلی اندیشه های کاغذی نمایان اند، آئینه شده اند. آفتاب نامش شمس است و ماه نامش قمر؛ آفتاب خودمان غبار گرفته و بی رمق است، اینجا خیابان نیست، شارع است. سایه کسی جلوتر از خودش راه می رفت خودش را کشت و داخل لوله کلت کمریش فوت کرد. این مردم خواستند بمانند، امن باشند، امن نمانند. این مردم در میان آدمهای سر تا پا آهن سرگردانند، اینجا هر آنچه کودک است کودک نیست. من نخلی را دیدم که سر نداشت من نخلی را می بینم که سر ندارد، نخلها اینجا سر ندارند. بعد از اینکه امام جواد چند ساعت پشت دروازه شهر پدر بزرگش نگه همان داشت یادمان آمد باید پاها را جا می گذاشتیم و بی چشم می آمدیم، جای شما خالی خط جنون بین دو امام را با حلقه جنون این آقایان عوض کردیم تازه فهمیدیم که شکوفه داده و جاده گل کرده است.


یادش بخیر علی بابا، یادش بخیر هزار و یک شب و قصه که اینجا پنجره ها به دیوارهای سیمانی و بتونی تبدیل شده اند و کسی دیگر قصه نمی گوید اینجا خودش قصه است. اینجا هیچ پنجره ای از بالاترین نقطه حیات با مردم حرف نمی زند. دلی خط خورد، مشقی هزار بار نوشته شد!؟ و کودکی دلش لرزید، بزرگی یاد نمی گرفت هزار بار از روی مشق شب تنبیه شد. کبوتری پرید و به همه نشان داد دلبری با بیگانگی از من تا آسمان فاصله دارد. همه جا حتی آسمان اینجا چرک است، آدمهای کلاه فینی دار رسم خادمی نمی دانند و پلیس آمریکا در شمایلی نئوکلاسیک خادم حرم شده است. اینجا هلیکوپترها شب و روز ندارند و هر از چندگاهی که نه، دایم موج دعای کسی تا از آسمان عبور نکرده لای پره هلیکوپترهای آپاچی پاره می شود، حریر نیاز آدمها اینجا نازک است و حیای آدمها مانند نوعروسان بالاست، آدمها هر چه مورد هتک قرار می گیرند سرشان پایین تر می رود و حتی زبانشان بریده تر می شود. اینجا آدم است نه صدا بلکه سیمای زشت اندیشه ها، صدای ما که نه سیمای ما را از کنار سیم خاردارهای خیابانهای دربند یک، دو ، سه نه چهار راه بی ثباتی می شنوید که نه می بینید. اینجا در گوشه ای لرزان از دنیا - خدا دو میخ روی زمین کوبیده تا نقشه زمین را آب نبرد - اینجا وقتی روی پشت بام حرم امام جواد و امام کاظم این نوه و پدر بزرگ قرار گرفتم به گنبد تکیه کردم و برای همه هر چه خواستند خواستم - وقتی به خودم آمدم دیدم من هم گنبد شده ام یعنی دایره ای که نماد آسمان است. من دیگر مربع از جنس زمین نیستم. من گنبد هستم سی پنج ساله اهل یک شهر ساده اما خدا قشنگ کرده، شبهای شهر من سرمه ای است. من در این گوشه زمین حاجتها را می بینم که رو به آسمان رژه می روند و دستانی که مشتشان پر است. زیارت قبول …


کسی سر نردبانی را گرفته بود و به سمت گنبد امامان می برد تا از گنبد امام بالا رود امام به ریشش خندید. کسی با ماشین حساب جدول ضرب راه انداخته بود و سعی می کرد حاجتی از قلم نیفتد. کسی خودش را پشت در جا گذاشته بود. اگر از حال مردم خبر می خواهی خوب است بگویم الآن اگر چه روز است اما مردم خوابیده اند و هر کس خواب خودش را می بیند. میلاد رسول خدا در محاصره بود سرباز به سرباز میلاد را تفتیش می کردند. مردم خواب بودند. اندیشه ها خواب، دوستان و دشمنان؛ همسایه کسی با حساب و کتاب وارد حرم شد حساب و کتابش را کف دستش دادند. کارگری دستانش ریشه داد، به ثمر نشست و برای اهل ایمان آبرو شد. زیارت قبول …


صدای آپاچی ها سقف آسمان را کاغذ دیواری کرده اند باورتان می شود رنگ این کاغذ دیواری خاکستری است؟ الآن اشک زیارت کرد الآن گنبد افتتاح شد گنبد امام جواد طلایی است. حتی آپاچی هم نمی تواند جلوی ما را بگیرد. رنگ آیینه ای که روبرویش تمام قد می ایستی و ترا نشان می دهد، آقای دکتر … آقای شیخ علی … خیلیها امروز روز تولد امامی که پیامبر بود افتتاح شدند، سفید، آبی، زرد، قرمز و اندیشه هایی که در بیابانهای اطراف جا مانده است. آسمان را می دوزم، کوکهای من از جنس لباس با شرف پینه خورده ام نیست. بالای سرم روی آسمان پاره شده ی بغداد بالنی با مارک مدین آمریکا حضور دارد. ظاهراً بالن کریستف کلپ است که هر لحظه بیش از هزار عکس یادگاری از زمین می گیرد. غبار شهر کاظمین را خاکی کرده است، طعم خاک را زیر زبانم احساس می کنم، دلم این تنها نقطه تفاخر زمینم از روی پشت بام چهار طبقه هتل- حرم امامان جواد و کاظم را نظاره می کند. سلام، حال دل من خوب است، ملالی نیست جز فراموشی آسمانی اشغال شده  و در بند چندین هلیکوپتر و جنگنده هر جایی آمریکا؛ آسمان مهمتر از زمین است، اما آدمی که زمین ندارد آسمان هم ندارد، پسر حتماً باید پدر داشته باشد. اینجا پسرها با پای برهنه دنبال پدرها می گردند. مهران خرخر می کند و سیدحسین خواب شبهای آرام تهران را می بیند و هر از چند گاهی در خواب برای تهران خبر مخابره می کند. شما گزارش زنده مهران از استودیو العالم را برای شبکه ۲ دیده اید. اما پشت صحنه آن را ندیده اید، ما بغداد رفتیم کاش نمی رفتیم، مردم پشت سیمهای خاردار، جوانها پشت سیمهای خاردار، کودکان با سیمهای خاردار؛ خواب سید حسین با صدای تیرهای پراکنده گاه به گاه پاره می شود، صدای پرندگان سرگردان و الاف در آسمان بی پناهی مردی از مردان عرب را در خیابان فریاد می زند. عراقی که به سیم آخر زده روی پشت بام هتل رادیو گوش می کند و به فکر همه چیز هست جز کوهی از آشغالهای پیاده رو مجاور هتل؛ چرا مانده ای، علی بابا حتی یک دزد را هم نمی بیند، چون خودش برای قوت روزانه مجبور است دزدی کند. ساعت ۱۰ تا ۳۰/۱۰ دقیقه شب ششم فروردین گزارشی زنده ای از شبکه دو پخش کردیم آقای موحد تصویری دارد که پرده از چهره امام گرفته می شود. امام که نه چون سالیان زیادی است که امام خوان تعزیه ها بی چهره هستند، پرده از چهره گنبد امام گرفته می شود. چه شکوهی دارد کسی که می تواند بدون چهره باشد. بی چهره کار کردن یعنی بی تیتر بودن، بگذار اینطور بگویم یعنی فقط عکس یادگاری با خدا گرفتن. زیارت قبول …

نوح داد می زند - بعضی کارشناس نشده دکتر می شوند –

۱۸ بهمن ۱۳۸۷

آقا چه زمانی ایی شده، رو کرد به آسمون و گفت: خدا می دونم که می دونی، می دونم که می دونی، صدای بلندگوی نمکی اجازه شنیدن رو از من گرفت؛ بارون شروع به باریدن کرد، بعد از نمکی چرخ دستی رنگ رنگی هندوانه فروش بی اجازه وارد گفتگوی اون و آسمون شد. هندوانه واقعاً میوه خوبیه؛ دوستی قبل از اینکه کارشناس بشه دکتر شد. محل هیچ وقت قطعی آب نداشت، ابربهاش حرکت می کرد و هر وقت نگاه به آسمون می کرد بارون تمام نامردیها رو می شست. می گفت: من بودم و اون و خدا، هندوانه، هندوانه … ؛ قوری بند می خورد، اما بی بی می گفت، چینی بندخورده که دیگه قابل استفاده نیست، چای درست کردن توش کراهت داره، دلش شکسته بود. می گفت: من بودم و اون و خدا؛ از اون روز همه چیز رو به آسمون می گه، می گه نامردی با بارون شسته می شه اما دروغ رو شونه چپ ما نوشته می شه؛ سبیل پیچ در پیچ شاه روی قوری بی بی بند خورد اما از اون تاریخ دیگه تو قوری چای درست نشد. کارشناسی ارشد بود که مصاحبه دکترا قبول نشد، اما چند روز بعد دکتر شد. می گه: آقا همه چیز شده جاه طلبی، همه واسه خودشون دکون دستگاه درست کردن. پیره مردی تو محل ما بود که تو عزاداری امام حسین جلو چشش باز شد، از اون روز نگاه هیچ کس نمی کرد، دوستم می گفت: من بودم و خدا و اون. دوستم می گفت: تو این یکی دو ساله هر کسی سنگ نداشت پیدا کرد و به سینه زد؛ از اون روز به بعد پیرمرد با سنگها حرف می زد. هوا چه قیمیتی داره، بعضیها آبروی آدمها رو رو هوا می برن، گفت مشکل اخلاقی داره، گفتم از کجا می گی، گفت: شنیده ها حاکی از این است. آقا چه زمانه ای شده، نوح اگه بیاد تو بیابونهای سمت قم و کشتی بسازه چی؟! رو به آسموم کرد و گفت: خدا می دونم که می دونی، من که نمی گم چقدر … جاه طلبی به طب انداخته بودش، می گفت: من آدم با ارزشی هستم، من دکترم، واقعاً اگر نمی گفت با ارزشه با ارزش بود، طفلک سنی نداشت، دوستی می گفت سن و پختگی رابطه آسمونی با هم دارن. نوح کشتی شو شروع کرد، نجار محل می گفت: تیشه و اره اش رو از خودم گرفته، … گفت: من آدم با ارزشی هستم، چندین جا می تونم … راستش نوح داره داد می زنه، بزارید ببینم چی می گی، هیس … من که حرفی نمی زنم
اِ اِ ، چرا عقلشو جلو آورده؟ کِلاش، همان گیوه است، گیوه نوعی کفش است که در سنندج ۳۰ تا ۴۵ هزار تومان قیمت دارد. پیرمرد محو صدا شده، گیوه هاشو تو کوچه جا گذاشته و داره رو به صدا می ره، چشاش راه گرفته،… خدایا من بودم و اون و تو … گفتم با خدا مشورت کنیم، خدا مشورت داد، راستی تو که خودت می دونی، خدا هم می دونه، … راستی تو این مطلب رو دیدی؟ می بینی؟ … من که چیزی نمی گم، صدای هندوانه فروش فکرم رو پاره می کنه، بی بی یه قوری نو خریده، بی بی از قصاب محل که سبیلاش مثه سبیل شاه روی قوریه گوشت نمی خرده، می گه قوری شکسته کراهت داره، خدا گفت: همه چی به هم می خوره، توکل کردم، تهدید شدم، توکل کردم، بارون اومد، فکر کردم بازم کسی دلش گرفته، به آسموم نگاه کردم دیدم یه تیکه ابر تو آسموم داره راه می ره، از چیزی که من می دونستم و اون و خدا تعجب کردم. نوح توی کویر فریاد می زد یه دسته آدم رو به کوه می دویدن؛ چرا عقلشون رو دست گرفتن؟! چرا چشاشون بسته است؟! یکی بالای کوه نشسته بود و وب لاگشو به روز می کرد، رو هوا می نوشت، کسی نمی پرسید چطوری، همه کوه نشینا ندید سر تکون می دادن، لینک همه رو رو وب لاگش گذاشته بود، هر کسی سر تکون می داد، لینکشو می زاشت. حیوونا از کوه به کویر پناه می آوردن، آدمها از شهر به کوه، بعضی از حیوونا روشنفکر شده بودن و نوت بوکی رو گیر آورده و لیس می زدن؛ کشتی حاضر شد، پیرمرد به کشتی رسیده بود، من بودم و خدا بود و اون، بارون شروع شد، چندین جفت گیوه ی دیگه تو کوچه جا مونده بود، بعضی ها از فرصت استفاده می کردند و دنبال یک جفت گیوه نو و اندازه می گشتن؛ کسی که با من و خدا تنها بود وسط کوچه مات مونده و فکر می کرد، یه پایش به سمت کوه یه پایش به سمت کویر، اگه به کوه بره لینکهای جدیدی می زاره؛ بارون – بارون: آبهایی که خورشید بخار کرده و از آسمون به سمت زمین می یان؛ بارون بارید، کشتی روی آب اومد و لینک جدیدی به لیست وب لاگ اونی که با من و خدا تنها بود اضافه شد.

دستانی که قلم می شود، دستانی که پنهان می شود

۱۸ بهمن ۱۳۸۷

بعضی آدمها بر زمین جُل می شوند، دستان خود را پشت سر ما پنهان می کنند و با چشم گناهان دل را پشت به پشت رو می کنند. بعضی آدمها بزرگی را سرآهنگ می کنند که کسی به دستان آنها شک نکند. برای مردانگی دستان زیادی قلم شده، اما برای سوء استفاده دستان زیادی پنهان شده است. روزی دستان پشت بعضی نیوزها رو می شود؛ آن روز چه پشته ایی از دستان درست می شود. کف دستان شما چند خط دارد؟ بعضی دستها هفت خط شده اند، بی بی می گفت: همراه قافله و شریک دزدانند. بی بی می گفت: خدا نیلوفری است. دل اگر عقیق باشد مثل طلاست، همه جا می درخشد.آهای آنهایی که هر روز در محله ما قدم می زنید و هر شب بغض چشمانتان را عیان می کنید؛ بچه های این محله مادرانشان از کودکی - با دستان حاشور خورده از سرمای کوهستان- دعا و اسپند و چشم زخم روی سینه هایشان کاشته اند. کارگر زاده اند و بی بی دارند؛ پدران این بچه ها امپراتوران خدایان دستباف زمین نیستند؛ ذکر پدر کسی از آنها این این است:« با خدا باش و پادشاهی کن». این بچه ها غروب چشمانشان کوتاه است و افق چشمانشان شب ندارد. اینها کهنه و مندرس نمی شوند، اما دستهای رنگارنگ - کوه به کوه مندرس و کهنه می شوند؛ این بچه ها عقیقند، عقیق؛ عقیق می فهمی یعنی چه؟
میگن عقیق برای مومن نوره؛ شیعیان ما ممکنه برن اما یه روزی بر می گردن؛ میگه دنیا دو روزه یه روزشم تعطیله؛ میگن کاسه داغ تر از آش شده؛ میگفت: پیامبر تو پیامتو ابلاغ کردی و رسالتت انجام شد؛ می گه هر چی از این دست بدی از اون دست می گیری؛ آقا اصلاً آدم می مونه ماشاا…. چهره قشنگ، جبین داغ دار، همه چی ردیف مثه روز اولش، آمپر صفر، اما آبروی مردم حراج، هر کی از گذرش می گذره رسوا، کوچه محل زندگیشون بن بست،… رهگذری می گفت: این فلان، فلان شده از اون ور بوم افتاده؛ مهسا پلنگ دختر تازه به دوران رسیده بقال محل می گفت: به اینا می گن رادیکالیسم؛ بنده خدا تازه نطقش پا گرفته که باباش صداش می کنه که چی شده بیاو برو به این حساب و کتابا برس تا این رب فروشه نیموده؛ بچه ها از بین بحث و جدل با توقه های تاب داری که با یه تکه سیم می چرخونش رد می شن؛ بوی عطرش زودتر از خودش می یاد، جالبه از وقتی بحث اراذل بالا گرفته اوباش محل ما آبرودار شدن تیپ می زنن فوکل کراواتی؛ رو پله جلوی سوپر مارکت هم که روغن سیاه ریختن نمی تونن بشین پس افتادن تو خط یازده، روزی صدبار رو تن این کوچه بیمار از چاله چوله راه  می رن و تخمه می شکونن و پشت سر این دختره که عطرش از خودش جلوتر میاد جولون می دن؛ تو این مسیر نه سیب قندی فروشا، نه زولبیا بامیه فروشا و نه بلال فروشا هیچ کدوم از دست کجِ قشون بنی هندل در امان نیستن، خدا بیامرزه رفتگانتونو، بی بی وقتی بود می گفت: این دختره وقتی راه می ره فرشته ها شرمنده می شن، وقتی حرف می زنه شیطون عروسی می گیره؛ وقتی چش می چرخونه قوم بنی هندل بی آبرو می شن؛ تو این حین دختر سوپری محل یعنی همون مهسا پلنگ از بوی عطر جلو زده از مغازه می یاد بیرون و می گه اینم رادیکالیسم، بعد هم طبق عادت همیشگیش با سر آستینش یه صفایی به دماغ و دهنش می ده و می ره تو مغازه؛ آقا عقیق که تا اون زمان هیچ کلمه ایی نگفته بود از روی چهار پایه جلوی سوپر مارکت؛ یعنی همون بقالی خودمون بلند می شه و شروع می کنه به یه نطق دیگه مثه همیشه از اون نطقهای آتشین و گیراش؛ آقا عقیق از اینجا شروع می کنه:
 آنتاگو نیست وپروتاگو نیست یعنی نیروی موافق و نیروی مخالف در مقابل یکدیگر صف آرایی می کنند،اما اندیشه سوم که نتیجه تضارب دو تفکر است راهی را به سوی معرفتی روشن بینانه باز می کند.
آیا فراموش کرده ایی که تو را از یک نطفه بی جان ، بی حس و بی شعور  خلق کردیم؟ راستی یادت هست که از رگ گردن به تو نزدیک تراست ؟چرا می گویم تو؟
سئوال را تکرار می کنم. آیا  فراموش کرده ام من را از نطفه ایی مختلط و بی حس و شعور خلق کرده  است ؟  راستی تا  به  حال به  هوش  خود  بالیده اید؟ تا  حالا شنیده ایدبگویند فلانی خیلی باهوش است ؟ معمولا همه با چنین آدمهایی حداقل یک عکس یادگاری دارند. این جملات را گفت ؛ خوب حال می گوید راه را نشان دادیم می خواهی شاکر باش و یا ناشکر ، میل خودت است.
ناشکران یا کافران مشتشان بازاست، در روز بزرگ « لیوم عظیم » کتاب نوشته شده ای زیر بغل دارند که جایی جز « سجین» یعنی مکانی که خدا می گوید : تو چه میدانی  سجین  کجاست ؟!  برای آنها نیست ، خدا  چگونه  می گوید؛ معصوم می گوید: وقتی قرآن می خوانید خدا با شما حرف می زند و وقتی نماز می خوانیم ما با خدا حرف می زنیم، پس یادمان باشد ما با خودِ خودِ خودِ خدا حرف می زنیم.
خدا حالا چه می گوید: جالب است می گوید جای دیگری هم هست، کسی؟! « لیوم عظیم» در آن روز بزرگ ، باز هم یک کتاب، « کتاب مرقوم» کتابی که نویسنده ایی جز خدا ندارد، البته کتابی است که تیراژ هر جلدش یکی است ، یعنی یک نسخه و طرح جلد و صفحه آرایی و مطالبش منحصر به فرد است و کتاب هر کس با کتاب دیگری متفاوت است . به به چه رنگ نقره ای زیبایی ، چه حریر سبزی ، چه دیبای سبزی ، چه شرابی از «کافور» ، اینها خیال پردازی نیست ، وای برمنکران، غل و زنجیرو آتش سوزان … ، وای بر منکران ، غُل و زنجیر و آتش سوزان … ، ببین شاکران نمونه دارند ، شاکران افطار روز اول خود را به فقیر، روز دوم خود را به یتیم و روز سوم خود را به اسیر می دهند و آنها کاری نمی کنندجز برای خدا ، یادمان هست که گفت : خدایا نه برای بهشت و نه برای …. برای خودت عبادتت می کنم.
خوبیها در مقابل بدیها – پاداشها در مقابل کیفرها – اندیشه های خوب در مقابل اندیشه های نادرست – آدمهای شاکر در مقابل آدمها ی کافر – خدا همه اندیشه ها را در نشانه ها مشخص مانا می کند تا نگوییم ندانسته پا در راه نهادیم. یادمان باشد عزت و ذلت دست خداست ، الکی جلوی کسی سرخم نکنیم و یا تملق کسی را به آبرو نخریم . هر کاری می کنیم « لوجه الله» باشد. تدبر در اندیشه ها و فضاهای مانایی که خدا برای شناخت راه مشخص کرده است معرفتی روشن بینانه به هر حق شناسی اهداء می نماید . به امید روزی که دور چشمه تسنیم ، چشمه ایی که یا از آسمان بهشت و یا از دل مومنان می جوشد جمع شویم و قطره ایی از آن را درک کنیم . خوش به حال مقربان که این چشمه در اختیارشان است.
بعد از صحبتهای آقا عقیق معلم مدرسه « بی در لب خط» تا چند لحظه همه ساکن تو حالت فیکس مونده بودن، تا اینکه بقال محل یعنی مالک همون مغازه ایی که بالای مغازش زده سوپر هدایت میگه: مگه لالید صلوات بفرست، همه صلوات می فرستند در همین حین ساکن کوچه بن بست می پره وسط می گه هر کس نجوا کج راه بره، باید حسابشو کف دستش گذاشت، هر کس بخواد راست راه بره حسابشو باید کف دستش گذاشت، هر کس نجوادست ما باشه می تونه بیاد دستبوسی ما و سیبیلشو بلند کنه تا ما بشناسیمش، این یه متد جدیده، آخریشه، اینم آدرس وب لاگمون، هر کس هم با ما نباشه حیثیتشو حراج می کنیم.
اقتصاد، اجتماع، فرهنگ باید سراسر از ظلم و سیاهی بشن تا الله اکبر، الله اکبر منجی بیاد و ما رو نجات بده، برادران، خواهران، هم محله ایی های عزیز بیاید توی این امر به معروف شرکت کنید و از خدا جایزه بگیرید. ما اجازه تعقل و فهم و حرف به کسی نمی دیم خدا برای ما کافیه و دیگه کسی نباید حرفی داشته باشه. دختر سوپری همون مهسا پلنگ سری از مغازه بیرون کشید و گفت: رادیکالیسم اینجوریه، آدمها رو به اینجا می رسونه؛ آقا عقیق گفت: آقای بن بست خدا عقل و شعور داده، راه هم مشخص کرده، قرآن هم که گذاشت، هیچ وقتم زمین رو بدون وارث نگذاشته؛ در همین موقع بود که اولین آبرو به دیوار چهار میخ شد، وب لاگ بازای محل خبر دادن آبروی عقیق سر بازار گذاشته شده، اما عقیق از اون روز عزتش سکه شد، مردم دورش حلقه، حلقه، حلقه تا چهل حلقه می زدن؛ آقای بن بست روز به روز سیبلاش بلندتر می شد، اوباش کرواتی محل همه سیبلو شدن؛ تو محل دزدی آبرو روز به روز بیشتر شد، وب لاگ جماعت تبدیل به نیوزهای زیادی شد یعنی سایت؛ جوجه سیبیلوهای بی سیبیل و کوسه  اجازه نمی دادن کسی حرف بزنه، منطق، نه، یاد حرف بی بی افتادم که می گفت: خدا عزت می ده، خدا ذلت هم می ده، خدا یه زمانی می بره بالا، یه زمانی می کوبه زمین، … خدا انقدر صبوره که تونست ببینه علیِ عیب پوش، سالها سنگ زیر آسیاب باشد.
راستی اگر حضرت علی الآن بود و یک سایت داشت توی این سایت چی می نوشت؟

 

سنگ می بارد، او آدم خوبی است، ما هم …

۱۸ بهمن ۱۳۸۷

چاوز می بارد، آسمان سخت دلگیر است، دلش گرفته
حافظ خیس می شود
شمس و مولانا آبرو به باد می دهند، قصه اشان فاش شده است.
و اداره میراث معنوی ایران برای خانه بی فروغ حافظ قبض برق می فرستد.
چقدر خوب است، خیابان در پیچ خیابان، اگر این همه متفکر نداشتیم این خیابانها و ایستگاههای مترو بی نشان می مانند.
سر سعدی؛
سر سعدی؟!
کاش تاکسی ها نارنجی بودند، انگار تکلیف بنزین هنوز مسیر سرنوشت عابران را مشخص نکرده است. تن خیابانهای مشکی پوش با بی داد آفتاب ساعت یک بعدازظهر تبدیل به جهنمی دست ساز شده است، مثل خیلی چیزهای دست ساز؛ آدمهای دست ساز، خدا پشت و پناهش باشد، چه لبخند شیرینی دارد، چند ماهش است؟!
 سر سعدی؛
سر سعدی؟!
آخیش چقدر زیر زمین امن تر است، چقدر خنک تر است و چقدر مترو است؛
اگر سر حافظ هم به همین زودیها سوراخ می شد چقدر می توانست مسیرها را کوتاه کند، مثلا کسانی که صادقند از سر صادقیه از زیر پای ستارخان میان بر می زنند تا بتوانند به توپهای توپخانه برسند.
راستی در مترو هم …
چاوز می بارد؟
ادبیات آمریکای لاتین در ایستگاه حافظ قرآن را به چند روایت در سینه نگه می دارد؟ کسی نمی داند، تو هم نگو، مهم نیست که یاس، ادیان رنگارنگ بشر ساخته و اروتیک در این ادبیات ….
آقای مارکز سلام، امیدوارم حال شما خوب باشد، اگر از حال من بخواهی خوبم، حافظ هنوز برای مترو سوراخ نشده است، فقط یک خیابان دارد و قبری که مردم در شیراز برایش فاتحه می خوانند، اگر صد سال در تنهایی ماندی ملالی نیست چون فردوسی تا آخر عمر گشنه ماند و سعدی خودش را کشت که در حکایتهایش بگوید اگر نان نداری جوانمرد باش، آقای مارکز ۹ ساله، فردوسی رستم و سهراب را فروخت و الآن سالیان سال است در یک میدان واقع در گنبدان دژ بچه ایی روی دستش مانده و روز به روز در این میدان مصفا خرید و فروش دلار آمریکا و یورو اروپا را با آخرین متد روز یادبچه می دهد.
آقای چاوز، اِ ببخشید، آقای مارکز، الآن که برای شما می نویسم هزاران سال است کلیم نوحه خوان است، عطار روی زمین مانده، مولوی مال ترکیه است و فردوسی مال تاجیکستان، البته می توان امیدوار بود که لااقل انگلیس و آلمان حق آب و گل گذر فردوسی را به جا بیاورند و اداره میراث معنوی انگلیس تجلیلی از این متوفی ایرانی یعنی مرحوم سعدی شیرازی را برگزار نمایند، چرا ندارد،حدود ۱۰۰ است در خیابان فردوسی سفارت دارند.
رئالیسم جادویی سبک بسیار پر برکتی است، من آن را تایید می کنم، آنقدر پر برکت است که نه تنها اداره میراث معنوی بلکه ادارات تابعه را هم جادو کرده است.بیچاره بی بی وقتی مرد رئالیسم جادویی بلد بود ، کسی باور نمی کرد . 
سر سعدی سلامت،
چاوز می بارد،
و همچنان در قونیه آدمها دور خودشان می چرخند.
راستی این مترو چه وسیله خوبی است، همه را تا عمق زمین و نزد خدایان یونانی … خدایان یونانی، اَه چه ارتباطی، سوژه جدیدی پیدا کردم، همایش خدایان یونانی، اداره میراث معنوی می تواند کار بعدی داشته باشد و همچنان کارمندان موفق در ارشاد نان بخورند، این همه خدای زمینی در یونان و ما هم که تشنه روابط،… البته نه از نوع آمریکای لاتینش که به تعبیر حافظ و سعدی و فردوسی و… چرا اینها به قول مادر بزرگ سهراب سپهری به یک کف نجاست کبوتر نمی ارزد.
چاوز می بارد.
سر خواجوی کرمانی سلامت،
میرداماد خیابان دارد
سهروردی هم همسایه ماست؛
مولوی، اِ چرا ایستگاه مولوی، حواسم پرت شد، بلندگوی مترو ایستگاه مولوی را اعلام می کند، اشکالی ندارد می روم مولوی تا سمور، موش و جانورهای متفاوت را ببینم، چند اصطلاح کفتر بازی هم بشنوم، خوبی مولوی این است که حتی آدم می تواند مار هم بخرد، البته عربها برای خرید به مولوی می آیند، برای خریدن پرنده های شکاری ایرانی، عربها آدمهای خوبی هستند، چاوز هم آدم خوبی است، من چند دوست بلاتکلیف دارم. یکی از آنها مُرد، مار او را زد، خدا را شکر که کارمندان طراح سمینارها گرسنه نمی مانند، ادبیات آمریکای لاتین هم قول داده است که دیگر صحنه های مستحجن نداشته باشد، خدای ساختگی هم همینطور، در خیابان مولوی…
سنگ می بارد…
او آدم خوبی است ، …
ما هم همینطور …

دیوار سیمانی اف ام

۱۸ بهمن ۱۳۸۷

آدمی بهانه نداشت مرد. کسی اعتراضش بوی توالت گرفته بود؛ خدا تعجب کرده بود. آدمی گم شده بود! دور خودش می چرخید، جلوی دهنش چسب زده بود، همه می گفتند دانشجوست. آسمان آبی بود، دهنش بسته بود، دو برابر حرف دهنش حرف زد، خانم مومنه ایی روی هوا حرف می زد، خدا تعجب کرده بود،خدا پیغام می فرستاد، خانم اطلاعش باد هوا بود، خدا پیغام می فرستاد، خانم با خدا خداحافظی می کرد. دانشگاه اینجا نیست، اینجا دانشگاه نیست، اینجا خیابان نیست، کوچه ها قهر کرده اند، خانه قدیمی ما کوچه در پیچ کوچه داشت، از خیابان فراری بود، چشمه ایی از زیر خانه ایی کاه گلی می جوشید، پیرمردی بود، از خیابان گریخته، دانشجو هم نبود، معترض با ماژیک توالت می رفت، پیرمرد به صورت هرکس نگاه می کرد دو ترم از مردم جلو می افتاد، محل ما چهره داشت، چهره را اگر می دیدی _ هر روز _ هر ساعت_  هر لحظه ات البته آن روز به تو دست تکان می داد و خداحافظی می کرد. ما همیشه از چهره فراری بودیم، صدقه راه به راه، رفیقی قسم نخورده_ پلیس چهره را برد، بعداً فهیمیدم اوباش بوده، همه می گفتند از دانشجویی به اینجا رسید، پیرمرد می گفت: دانش پیش خداست، سینه باید آماده باشد، پیرمرد حرفهایی می زد، ساده می گفت، کسی نمی فهمید چه می گوید، کسی نمی فهمید به کی می گوید، دوستم می گفت کسی که در خیابان آمد و شد دارد حرف پیرمرد را نمی فهمد، شایعه بود، خودم دیدم چشم به چشم اوباش محل شد_ چهره اش سفید شد، آن روز اهل محل برای دیدنش صدقه ندادند، پیرمرد یاد داد حتی کاه گلهای کوچه هم شرافت دارند، خانم مومنه دوباره نوشت، ایمانش را حراج کرد، آبرو قیمت داشت، هر کسی آبرویی را به خیابان می ریخت پیرمرد دیدنش را فراموش می کرد، دیوار کوچه های همسایه سیمانی بود، خانم مومنه از آن کوچه خانه خرید، لهجه اش را فراموش کرد، شایعه اسم کوچه شد، آقا؟ به آن کوچه سر می کشیدی لهجه ات تغییر می کرد، آقا؟ یک روز از سر ناچاری از آنجا رد شدم _ به هزار و یک دلیل اخلاقم تعطیل شد، وارد کوچه که شدم آبروی یک نفر رفت، به یک نفر گفتم اکسپرسیونت، پویورستی است. جلوی خودم ایستادم، تعجب کردم، سوال نکرده از خودم رد شدم، کارنامه ام معدل نداشت، بعد از آن تاریخ نقاب پشت نقاب، بوقی بی شناسنامه بنام نیوز نقاب کسی را نا غافل بالا زد، آنجا بود که پدر و مادر شخص وسط آمد، آنجا بود که گفتم خدا رحمت کند پیرمرد را، آنجا بود که گفتیم یادش بخیر پیرمرد.
همیشه نمی گذاشت پردی کسی کنار رود. پیرمرد نمرده، پیرمرد زنده است. از وسط کوچه ما بزرگراهی گذشت، خانه پیرمرد آن طرف بزرگراه ماند؛ لب خط جایی است که بچه ها شیشه قطار شمالی و جنوبی را با سنگ می شکنند، بزرگراه از جلو، خط از عقب در خانه پیرمرد را بسته اند. پیرمرد زنده است. پسری سرگردان. دختری وامانده. پیرمرد از دیوار دری باز کرده، در امتداد خط موازی با عصا لق می زند، پیرمرد زنده است. پیرمرد مرده است. پسری دنبال هم صحبت چت می کرد، همه ی آیدیها مسخره اش کردند، دختری دلش گرفت با دوستش تماس گرفت، تلفن روی پیغامگیر بود، مادری دلواپس بود، تلفن همراه فرزندش در دسترس نبود. پیرمرد نمرده است، پیرمرد مرده، پدری برای تفریح خانواده اش را سینما برد، شرمنده شد، استعداد دخترش شکوفا شد، مادرش دق کرد. پیرمرد زنده است. پیرمرد پشت اتوبان حرفش مانده. دوستی پراگماتیسم است. دوستی روشن فکر، دوستی از فکر به بی فکر رسید. پیرمرد روضه گذاشت، پشت اتوبان خم شد، مردم نفهمیدند، همسایه امان بشقابی سر خانه اشان گذاشت، عالم و آدم را دید، کاش نمی دید، آدمها با دو تا برگ بودند. طنزپردازی از دیوار کودکیش بالا رفت افتاد و دستش شکست، کودکی یادش رفت از کجا آمده است، فراموشی گرفته بود، نگاه پیرمرد گم شد، نقابش گم شد، بی بی آبرو داری کرد، چادر سفیدش را جلوی چهره ی او گرفت، همه جویا شدند، صدایی گم شد، کسی از پشت حادثه گفت عصر_ عصر مدرن است، حرف بزنید، بگذارید عکس نقاب همسایه صفحه اول روزنامه چاپ شود، معروف می شویم، بی بی خانم گفت: گل کاسه اشکنک همان شقایق است، اگر کاسه اش را بشکنی چیزی از خانه ات می شکند، تازه خونش از دامنت پاک نمی شود. خانم مومنه حاجیه خانم شد، روی هوا باز حرف می زد، برد کرده بود، خیلیها هورا می کشیدند، پیرمرد مرد، پیرمرد واقعاً مرد، صدای هورای مردم بالا بود آدمهای اینور خط_ اینور راه نصف شب که می شود صدای روضه را می شنوند، ماشینی روضه را از گوش می برد. گوینده ای از رادیو یک طرفه حرف می زد، باران بود هوا_ از آفتاب می گفت. گاهی صدای پیرمرد چشم بسته بود، مرده بود، چشم بی بی بعد از اتوبان، بعد از خط و مرگ پیرمرد راه گرفت، گوینده تپقی زد، حرف گوینده از دیوار سیمانی  بالا رفت، گوینده از اف ام حرفش به گوش می رفت، دل گوینده خوش بود، دلتان گرفت نگاه کنید به یک چشم روشن، چشمتان روشن، پیرمرد وقتی مرد، بزرگراه وقتی آمد، چشم بی بی وقتی رفت، چشمه ی خانه خشکید، اوباش محل آفتابه به گردن برگشت، کاسب شد، هر کسی از محل رد می شد، صورتش را بی نقاب می دید، هر کسی از گذر رد می شد، دلش می سوخت، پولی به او می داد، اوباش محل از آفتابه نان می خورد، پیرمرد وقتی مرد بی بی هم با چشم راه گرفته مرد. اوباش با آفتابه به پیرمرد فکر کرد، خدا نزدیک شد، اوباش نان می خورد، اوباش پیرمرد شد. صدای گوینده از دیوار سیمانی گذشت. گوینده گفت: آدمی دور خودش می چرخید، دانش سینه آماده می خواست روزی، صدها نفر جلوی دهن چسب زده بودند، دانشجو بودند، خدا بیامرزد پیرمرد، چشم بی بی به خاک راه گرفت. اوباش سینه اش آماده شد.

… و خدا زمین را بخشید

۱۸ بهمن ۱۳۸۷

گفت درهای آسمان باز است، در باز شد، گفت: باران بارید؛ گفت: خدا زمین را بخشید؛ کسی پشت دیوار کاهگلی، کلون در چوبی سبزی را که پلاک شماره ۷ روی آن چسبید. می کوبید. همه فکر می کردند خانمی پشت در منتظر ایستاده،
در سرا پسر جوانی اعلام عروسی شد، قبل از هر کسی از جا پرید و خودش را جلوی در رساند. از هشتی خانه رد شد، دستی روی موهاش کشید، در را باز کرد، مرد بیدار دلی گفت: چشمانم خوابند، دلم می بیند و پاهایم می روند، جوان گفت: پدر جان به دلت بگو این کلون کوچک و باریک مخصوص خانمهاست و آن کلون مخصوص آقایان، بی بی از پشت سر گفت: خوش آمدی التماس دعا؛ مرد گفت: فقیرم. بی بی گفت: خدا را شکر، فقیر آدمها را غنی می کند. مادری رو به دیوار ایستاده بود. دو جوان کنار درختی نقشه می کشیدند، اسم فرزندشان معلوم شد. مادر دیگری رو به دیوار ایستاده بود. بلبل بیکاری بالای سر دو جوان رقص و پایکوبی راه انداخته بود. دیوار مادران تا آسمان بلند بود. دیوار دو جوان کوتاه، مادران روی دیوارها طرح عملیات مشق می کردند. دلی شکست، گوشه چشمی بلور خودنمایی کرد. پیرمردی روی پله آخر منبر گفت: یاد خودتان نباشید، برای دیگران بخواهید، برای جوانان؛ بلبل بالای سر دو جوان شور گرفت. مادران در طرح عملیات به خندق و موانع ایضایی رسیده بودند. کسی در خانه اش نم داده بود و فیلم غیرمجاز می دید، همانکس از مردن گلادیاتورها لذت می برد.
بی بی گفت: تو که دلت کتیبه مهر خداست، از خدا برای جوانان خیر بخواه، منبری گفت: هر چی واسه دیگری بخوایی خدا هزاران برابر تو دامن خودت می زاره. همه برای دیگری خواستند، کسی برای بغل دستی، کسی برای روبرویی و کسی از خودش گذشت و برای دشمنش خواست. سفره پهن شد، نان و سبزی و پنیر، آسمان که جا مانده خودش را دید، بی قراری کرد، مادران جنگ مادری راه انداخته بودند، الهه های اساطیری قهه قهه زنان خودشان را به آلان آن روز می رساندند. لقمه در دستان مردد ریای دل اسیر شد، شیطان آمد، مرد گفت؛ بسم ا… ، شیطان با پانتومیمی عجیب به خود پیچید و رفت، مرد همسفره فرشته ها شد، باران بارید، خندقهای مادران پر از آب باشد، دیوار کاهگلی کم کم رنگ باخت، آب خندق بالا زدو نقشه ها را باران شست، دو جوان زیر باران ماندند و بارانی شدند؛ بی بی گفت: و خدا زمین را بخشید.

رم شهر بی دفاع

۱۸ بهمن ۱۳۸۷

زنان در دفاع از آزادی راهپیمایی می کنند
درشکه به جلو می رود؛
آدمها سنگ می شوند؛
هوا آفتابی است، کمی هم نم دار، مردها شکسته شکسته راه می روند، صدای خرد شدن استخوانهای گلادیاتورهای مغلوب به گوش می رسد؛ شیران گرسنه و بعد گلادیاتورهای موش شده و بعد قهقهه های مستانه؛ نرن زنده نیست، خدایان هم در خوابی تاریخی به سر می برند، روح از قفس گریخته قدیمی سرگردان نیست؛ آدمهای جدید برای آزادی خود جنگی در سکوت را آغاز کرده اند.
درشکه به جلو می رود؛
آدمها سنگ می شوند؛
و اسب حیوانی است نجیب که قانون بقای تمیزی سنگ فرشهای خیابانهای رم را با نقش پهن خود به فراموشی می سپرد.
زن و بیلبرد، زن و روزنامه، زن و تلویزیون، زن و فروشگاهها، زن و … همه چیز زن را؛ زن را می توان همه طور دید و مردان حتی در هوای گرم هم لباسهای پوشیده دارند.
سر می چرخانم، سرم در گیچ است، اینجا همه چیز خرید و فروش می شود. کاربرد برگ فقط نزد انسانهای نخستین نیست، وقتی آدم برای رسیدن به لباس عریان بود؟! وقتی رسیده که لباس برای رسیدن به آدم عریان است؛ هوا گرم است، سنگ فرشهای خیابانهای رم شکوهی دل انگیز را به شخصیت خیابانها داده اند، اگر آدمی در غارهای لاسگور آلتامیرا برای تسخیر روح شکار به نقاشی دست خود بر بدن غارها حمله ور می شد الآن روح خودش زمین مانده و در اولین حمله ی مردمان زمینی دو دستش بالاست. بنایی عظیم در مقابل چشمان درشکه چی است، اسب همان حیوان نجیب روی زمین در مقابل خود سگی را می بیند، سگ پاهای بلند دارد و صورتی در هم، اسب با احتیاط از کنارش عبور می کند، مقابل بنای سنگی بلندی که سوراخهای بسیاری در خود دارد می ایستد، بنا سوراخ سوراخ است، سوراخها نتیجه جاه طلبی حکمرانان روی زمین اند، کسی می گفت: بعد از شکست خدایان زمینی مردم گرسنه فلزهای کوبیده شده روی دیوارها را برای غنیمت از روی سنگها کنده و به تاراج برده اند، مردی با زبان ایتالیایی گفت: اگر اسکلت شاهان هم روی زمین می ماند مردم برای هدیه به سگانشان به غنیمت می بردند. دیوار میدان گلادیاتورها به قدری بلند است که شکوه و ساختمان دل آدم را فرو می ریزد، چند گلادیاتور امروزی جلوی ساختمان ایستاده اند، قیمتی ندارند، چون زوری برایشان نمانده، لباسها و کلاه خود و شمشیر هم باعث نمی شود که از یک یوروی مردم برای عکس گرفتن بگذرند.
رم بی بدیل است، اسب هوشمند است و درشکه چی کارش را بلد، اشاره نکرده انسان می فهمد، از موقعی که انسان بی نیاز به هم چیز فهمید، به آسمان دست تکان داد و با او خداحافظی کرد. بعد که نفهمید نخواست کسی بداند که نفهمیده است. بالاخره درشکه چی و بالاخره اسب و بالاخره انسان … رم شهر بی بدیلی است، آنقدر انسان در آن له شده، تاریخ له شده و بنا بجا مانده که تا زمین می چرخد؛ می چرخد و مردم دوست دارند چرخش زمین را از آن نقطه هم ببینند. هوا گرم است، حافظه تاریخی سیال، صدای بردگان زیر سنگها له شده است، سنگهای عظیمی که شکوه رم را در یک هیمنه خارق العاده به رخ می کشد. صدای زنگ ناقوسها، صدای همهمه گردشگران، روزی یک میلیون نفر وارد رم می شود. از طبقه چهارم میدان گلادیاتورها از دریچه هایی که رو به زمین و آسمان شهر باز شده است، کلیساهای بسیاری به چشم می خورد. هم بنای میدان گلادیاتورها با شکوه است و هم کلیساها، صدای ناقوسها و صدای برده های سنگ شده در گوشم ترکیب شده اند. آدمهایی که برای جابجای سنگ کاخها دیگر صدایشان سنگی است. آدمهایی که در روی زمین تلوتلو خورده و اسبشان سرگردانی را تجربه کرده، در حیرانی تفرج شاهان زمین سرگردان مانده اند.
راستی ما که با تفرج شاهان تفرج می کنیم ؟!
بگذریم، اسب حیوان نجیبی است و درشکه چی نان آور خانواده، … اینجا همه چیز نظم دارد، نظمی اکتسابی اما اخلاق اختیاری چه مزایایی دارد، آیا کسی هست که قدرش را بداند؟! مردم بعضی آرامش دارند؛ مردم، بعضی دیگر آرامش ندارند؛ مردم بعضی دیگرشان مردم نیستند؛ گداها، گدا هستند و حتی در دالانهای مترو بوی ادرارشان به تندی می آید. جلوی بزرگترین کلیساهای منقوش به نقاشیهای میکل آنژ حرفه هنرمندان رقاصی و نوازندگی است، آنجا فقط قیمت هنر ۵۰ سنت است. اگر میکل آنژ نبود چقدر کلیسا بی گردشگر می شد؛ در میدان گلادیاتورها چقدر می توان فکر کرد. نقاش خودسر باید اخراج شود، حقت بود میکل آنژ هر چه کلیسا می گوید باید رعایت شود، هنر …
اسب حیوان نجیبی است، درشکه چی هم نجیب است، انسان هم همین طور، … اگر انسانیت نتیجه تجلی و ظهور انسان باشد، نقصی در این عالم هستی پدیدار شده است. آدم می بینیم، راست، کج، لخت، با شناسنامه، بی پدر، با مادر، و اما بعضی هم انسان اند، اما چقدر انسانیت مهجور است.
درشکه چی دیگر معطل نمی ماند، اسب هم نجابت نمی کند، وقت ادای دین به ساختمانهای دیگر است. اِ چرا بینی پینوکیو در حال بزرگ شدن است، اِ اِ من حرفم را اصلاح می کنم، وقت ادای دین به زمین است، ما بالاخره می رسیم و نه به آسمان و خدا، بلکه به شکوه ساختمانها در زمین، …
شهری در شهر دیگر، رم از خود دفاع می کند، داوینچی کد حتی تا پشت شهر ساختمانهای عظیم و با شکوه ارایه حیثیت کرده، کلیسا داخل مرز خود کلیساست، داوینچی کد نشان آدمیت آدم است، نشان آدمی روی پای خودش است.
درشکه می ایستد، ابرها قدری از دمای هوا کم کرده اند، سایه ستونهای بلند گردشگران را زیر خود جا داده اند، خواهران روحانی با مردان بگو و بخندی نمکی دارند، دوست دارم بدانم چه نکته خنده داری است؛ اما اسب حیوانی است نجیب و دیگر، آدمها مختارند.
واتیکان و ساختمانهای آن چه عظمتی را تجربه می کنند، آخر و الزمان چه لحظات پر شکوهی را تجربه خواهند کرد؛ مثل یک چهارشنبه سوری بالاشهری؛ این زمین و شکوه اندیشه های آن ضامن انسان است؟ یا شکوه ساختمانها؟! پاپ در مراسمی ربانی از پنجره ایی یک وجب به آسمان مانده با مردم حرف می زند و مردم، البته مردم برایش گریه می کنند. ایمان در مردم و انسان ذاتی است، فقط درد است که خدا در ذات دستچین شده ها نهاده تا  ایمانشان رنگی دیگر به خود بگیرد.
واتیکان به طوفان خواهد رسید و علت کشف سونامی هم دیگر مهم نیست. ساختمانهای عظیم ایمان آوردند و ایمان ذاتی را تبدیل به ساختمان می کنند، اینجا ساختمان اندیشه سرگردان است، نه مستاجری دارد و نه صاحب خانه ایی؛
راستی ژکند لبخند زده مرد است یا زن؟!
خدا رحمت کند لئوناردو داوینچی را که روی ساختمان هم نقاشی کرد! اگر فرانچسکو در خواهر خورشید، برادر ماه سرگردان شد تا در این ساختمان در مقابل پاپ زانو بزند بسیاری سرگردان می شوند که در مقابل پاپ زانو نزنند.
آدمها آزادنند، دیگر کم می توان بنده دید.
یکی از کار دستیهای خدا سنگ واره های پمپی است، آدمها و خانه هایی که سنگ شده اند.
درشکه به جلو می رود
آدمها سنگ می شوند
کسی می گفت قوم لوط در اینجا زندگی می کرده اند. منظور شهر زیر گدازه پمپی است. هوا آفتابی و گرم است، کمی هم نم دارد،
راهپیمایان به درشکه رسیده اند.
زنان به اعتبار آزادی تنها چیزهایی را هم که داشتند از دست دادند.
آخر هوا گرم است.
و کمی هم نم دارد.